تبلیغات
خاطرات مدرسه ما

درباره ما



این وبلاگو برای نوشتن خاطرات مدرسه و شلوغیامون ساختم
امیدوارم از نوشته هام خوشتون بیاد
هر نظر و پیشنهادی داشتین حتما بنویسین
نظراتون منو خوشحال میکنه


ایجاد کننده وبلاگ : مریم



سلام دوستان

بعد از ماه ها اومدم ولی فکر کنم دیگه این آخرین مطلب باشه!
حجم درسها خیلی خیلی زیاده و با سختگیری های معلمها دیگه نمیشه وبلاگ نویسی رو ادامه داد... دیگه انرژی نوشتن هم ندارم!

خیلی وقت بود دختر نسبتا آرومی تو محیط مدرسه شده بودم! هه بعد از مدتها امروز خواستیم یه شیطنت کنیم که آخر عاقبت خوبی نداشت برامون!
زنگ سوم زیست داشتیم ... بخش سنگین ژنتیک و تدریس 1/5 ساعت مدام معلم دیگه خستمون کرد...
 
قبلا هم گفته بودم مدرسه ی ما دوتا ساختمون داره یکیش مال کانونه،توی کانون نمایشگاه بود، ماهم رفتیم وسایلای نمایشگاه رو ببینیم ولی چون ساختمونش از مدرسه کمی فاصله داره صدای زنگ رو نشنیدیم دیر رفتیم سرکلاس! 
معلم هم گفت برید از دفتر کاغذ بگیرید تا بذارم تو کلاس بشینین! ماهم ( من و سیمین و سما و مونا و شیوا!) زد به سرمون که دیگه برنگردیم کلاس، درسمونم آمار بود حوصله ی اونم نداشتیم!
 رفتیم کانون (البته شیوا برگشت 4 نفر موندیم!). 
 یه زنگ رو توی کانون بودیم خوش گذرونی کردیم تا اینکه زنگ خورد و رفتیم طرف مدرسه!
 چشمتون روز بد نبینه هرکی مارو میدید رنگش پریده بود میگفت واااای شما کجایید!!
 نگو معلممون یکی رو فرستاده دنبال ما اونم پیدامون نکرده بعدش معلممون به معاونت گفته!!
 اونا هم فکر کردن ما از مدرسه فرار کردیم یا اینکه یه بلایی سرمون اومده
 چندبار با میکروفون صدامون کردن ، مثل اون فیلم های پلیسی که میگن هرجا هستین بیایین بیرون کاریتون نداریم!!! و خب ما هم تو کانون بودیم و نشنیدیم!! 
کیفامونو داده بودن دست معاون!! خلاصه ناظم محترممون(!) مارو برد توی دفتر و درو بست!
 ماهم وحشت کردیم، میخواست تعهد بگیره با هزار تا غلط کردم! آخرش گفت باید اولیاتون بیاد!! هیچی دیگه حسابی هم ضایع شدیم توی مدرسه هم سابقمون خراب شد!
 برای اولین بار شیطنتمون عاقبت خوبی نداشت!!
 من و سیمین قبلا هم توی زنگ آمار سابقه ی فرار داشتیم ولی دیگه اون موقع معلممون چیزی نگفته بود! اینبار نگران شده بود! اخه بیچاره معلمه هم رنگش پریده بود 4 تایی ناپدید شدیم!!


از اون دوستایی هم که نظر میدن چه خوب... چه بد... برامون محترمه نظراتتون اما باید بگم که تموم این خاطرات واقعی هستن. شاید کمی به نظر دروغین و ساختگی باشه!! ولی اگه منو میشناختین هیچوقت این فکرو نمیکردین!!! این وبلاگو بیشتر به خاطر دوستای مدرسه ساخته بودم که یه دفتر خاطرات جمعی داشته باشیم اینا خاطره های مشترک من و دوستام هستن ولی مثل اینکه اوناهم دیگه وقت نمیکنن بیان 

دوستون دارم مواظب خودتون باشین





سلام دوبارگی به همگی
قبلش به این نکته اشاره کنم که یکی از ناظمای پارسالیمون عوض شده.
همونی که با من دعوا کرد. مامان و بابامو احضار کرد.
و کلی دردسر برام درست کرد... به قول شاعر که میگه:
ما گذشتیم و گذشت آن چه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
جریان گوجه مربوط میشه به 5 مهر که من بعد دو روز غیبت
اولین روزی که وارد مدرسه شدم دسته گل کود دادم
اولش که خبر تعویض ناظم رو دادن داشتیم ذوق مرگ می شدیم...
که فهمیدیم که خداوند عزوجل هنوز ما رو طلب نکرده...
زنگ تفرج آخر بود که منو مریم تصمیم گرفتیم بریم به حیاط خلوت کانون.
و حدس بزنید چی پیدا کردیم؟ یه تیکه از بهشــــــــــت
یه همچین جایی تو محیط مدرسه بهشت محسوب می شه.
و شما چه می دونید بهشت کجاست؟
بهشت جاییست که در آن بوته های گوجه فرنگی فراوان است
و روی آن بوته ها گوجه های رسیده...
و تو چه می دانی که بهشتیان از چه نعمت هایی برخوردارند؟
آنان می توانند از بوته های مذکور گــــــــــوجه بکنند.
و ما گوجه را کندیم و رفتیم...
داشتیم می رفتیم که یهویی یه صدایی شنیدیم...
گفتیم حتما بر جبرییل وحی نازل شده...
نگو نگهبان غار حرا بوده و ما رو صدا می زده...
ما هم بر سرعت خود افزودیم و به برزخ بازگشتیم...
که یهویی نگهبان غار حرا اومد و گفت که دخترم مگه با شما نبودم؟؟
و بعد اسممون رو پرسید...
نیومده رفتیم تو لیست بدها...
ناگفته نماند که اون نعمت بهشتی تو کیفم تبدیل به رب شد
و با افتخار الان می تونم بگم که کیفم تبرکه
تبــــــــــرک
نشنیدم چی گفتید؟! حمـــیـــــــــــــد؟؟؟




سلام دوزتان عزیز
باز هم زنگ زیست و باز هم یک شکوفایی دیگر
از همکلاسی های همیشه در صحنه
زنگ زیست بود و همه نفسا تو سینه حبس...
جعفر چند نفر رو صدا کرد...
و به من گفت که اولین سوالو ازشون بپرسم...
منم هول شدم و سوالایی پرسیدم که خودمم نمی دونم از کجای لوزالمعدم در آوردم
بعد از شکوفایی اینجانب معلم از یکی از هم کلاسی های حماسه آفرینمون پرسید:
پادتن ها به چند نوع موجب غیرفعال شدن آنتی ژن ها می شن؟
و دوست عزیز فرمود:
به روش های مختلف...
و اونجا بود که معلم قانع شد و قیافه ی این شکلی به خود گرفت...
و من هم گفتم که خدایا توبــــه...
بازگشت همه به سوی خودته...

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس




سلام به همگـــــــــی
من نویسنده جدید وبلاگم.
مریم (ایجاد کننده وبلاگ) دوست که نه آجـــــیمــــــه.
با آجیم تا حالا طی 5 سال دوستی همکلاس نشده بودیم، ولی
امسال طی یه معجزه همکلاس شدیم ^_____^
این شد که تصمیم گرفتیم ازین به بعد وبلاگ رو با هم بنویسیم.
امیدوارم با شیطنتای بیشتر وبلاگمونو باحال تر کنیم :)
همین




سلام (این بار از نوع بی حال!)

من که خوب نیستم ولی امیدوارم حال دوستام خوب باشن
راستش تابستون خوب نبود زیادهم خوش نگذشت... هیچی حال نداد ... هیچی... نه شاهگلی رفتنامون... نه گشتنامون... نه فرار کردنامون... یه تابستون مزخرف و چرت...

اینبار دلم مدرسه رو هم نمیخواد... 
مدرسه که کابوس شد!!! امسال مدیرمون به زور ثبت نامم کرد خخخخخ سر شلوغیام!!

اول مهر هم نزدیکه.... ای کاش هیچوقت نیاد...

امسال هم مث سال های قبل خاطراتمونو قراره بنویسم ....

فعلا




سلااااااااااااام دوستای گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه!!!

بعد چند ماه اومدم وبلاگ نظرها رو خوندم خوشحال شدم ... بعد عید اصلا نیومده بودم..
من اول هرکتاب سوتی های اون روزو مینویسم که بیام تو وبلاگ بنویسم ولی بعدش یادم میره نمینویسم!...
 الانم یه عالمه سوتی هست که ننوشتم ولی خب حوصله ی نوشتنشم ندارم... شاید بعدا بنویسم!

امسال یعنی سال دوم ... زیاد جالب نبود... درسته خاطرات و لحظه های خوشی هم داشتیم ولی لحظه ای بودن!! نمیدونم چرا ولی با این که کلاسمون مثل همیشه باحال بود ولی خوش نگذشت و خوشحالم که تموم شد...
 شاید دلیلش این باشه که از دوستای همیشگی و قدیمی جدا شدیم و فقط من و مهدیه بودیم که.... بگذریم...

بعد عید کلا حس درس خوندن نبود... تموم امتحانا رو لغو کردیم از زیست گرفته تااااا دفاع!!!

 تنها چیزی که بعد عید خیلی خیلی حال داد رفتنمون به شاهگلی بود!!
درمورد دعوام با معلم جغرافیا قبلا نوشته بودم و حتما میدونستید که ازش متنفر بودم!!
 ولی عاشقش شدم
 قبل عید یه بار بهمون گفت که اگه پایه باشید یه روز میریم شاهگلی واسه صبحونه ماهم که عمرا همچین پیشنهادی رو از دست نمیدیم! قبول کرده بودیم...
 بعد عید یه روز رو تعیین کردن که بریم شاهگلی ( فقط کلاس ما... از بس که ماهیم فقط مارو بردن!)
 ولی مدیرمون به معلم جغرافی خبر نداد یعنی بهش گفته بود که زنگ دوم میریم ولی زنگ اول رفتیم!!! هه
 یعنی قول معلم جغرافی بود که نبردیمش!! خدایی ناراحت شدم دلم میخواست اونم بیاد ... 
 خلاصه پیاده رفتیم شاهگلی ... مدیرمون نمیخواست بره دور استخر ولی بردیمش! همیشه توی شاهگلی آهنگ پخش میکنن ولی اون روز آهنگ نبود ... خداروشکر یکی از بچه ها اسپیکر اورده بود(!)خودمون آهنگ باز کردیم!!!
 بعد از صبحانه رفتیم والیبال بازی کردیم از اونور هم پسرا تخمه خریده بودن داشتن به بازی ما نگاه میکردن!!!! بعد رفتیم دور استخرو بگردیم مثل دیوونه ها داشتیم دست میزدیم بقیه هم از پیر و جوون با ما داشتن دست میزدن!!! عاقا آبروی شاهگلی رو بردیم
یه جا هم بچه ها بدجور آبرو ریزی کردن ... موقع رفتن توی پارکینگ یه خانواده ی توریست دیده بودن ... بچه ها بین خودشون دعوا میکردن که برن باهاشون حرف بزنن! آخرش همگی باهم رفتن البته من نرفتم!! توریستا هم از آلمان اومده بودن موقع برگشتن هم مارو دیدن دست تکون دادن!!!
 خیلی خیلی حال داد تنهای خاطره ای که از امسال تو ذهنم میمونه همینه... 
موقع برگشتن هم از هر دوقدم بچه ها مینشستن رو زمین که وااااای خسته شدیم! الکی... عاخه امتحان دینی داشتیم میخواستیم لغو بشه!.... اخرش مدیرمون گفت من باهاش حرف میزنم امتحان نگیره !! یهو خستگی همه دررفت! 
زنگ سوم رسیدیم مدرسه که جغرافی داشتیم معلممون آخرین لطفو هم کرد و گفت دوتا کتاب جغرافی یعنی هم عمومی هم استان شناسی رو حذف میکنه... یه جزوه میده که اونو واسه ترم بخونیم ...
 پررنگ ترین خاطرات همش زنگ جغرافی بود هم خوبش هم بدش! آخریشم که عالی بود...
 
بعدشم که هیچی مدرسه ها تموم شد امتحانات ترم شروع شد 

فوق ما وقع!! 




بازهم زنگ زیست!!!!
ایندفعه من و مهدیه ضایع شدیم
زنگ دوم زیست داشتیم هیچکس درس نخونده بود به جز 4/5 نفر دبیرمونم گفت هرکی نخونده بگه علامت بزنم!!! مهسا پاشد اسم هممونو گفت یه صفر گرفتیم ههههه
بعد اون 4/5 نفرو واسه پرسش صدا کرد.... 
من و مهدیه هم حوصلمون سررفته بود اصلا حال درسو نداشتیم دوتا کاغذ درآوردیم (اسم شهرت) بازی کنیم عاقا به جای حساس بازی رسیده بودیم منم اصلا حواسم به کلاس نبود... نگو معلم مارو دیده داره میاد به طرفمون مهدیه هم فهمید تا میخواست به من بگه یهو دیدم معلم بالا سرمونه هههههه
 گفت چیکار میکنین؟
! قیافه ی من  بازی میکنیم
! کاغذامونو گرفت اسممونم روش نوشت گذاشت لای دفتر نمره زنگ بعدیش فهمیدیم رفته کاغذهای مارو به اون یکی کلاس هم نشون داده!!!! 




سلام عزیزان

خیلی وقته نیومده بودم وبلاگ...
 با اینکه بازهم یه عالمه اتفاقات جالب و خنده دار میفته ولی اصلا وقت نمیشه بیام بنویسم 
حجم درسامون خیلی زیاده ... هرچند درس هم نمیخونم ولی خب نخونمم حجم درسا روحیه ی وبلاگ نویسی رو ازم گرفته 

به مهدیه و بچه ها هم هی قول دادم که میام مینویسم ولی ننوشتم یعنی نتونستم بنویسم بد قول هم شدم خخخخخخ

خلاصه امروز اومدم یکی از خاطره هارو بنویسم!

هفته ی قبل زنگ زیست رفته بودیم آزمایشگاه که قلب و شش گوسفند رو تشریح کنیم ... 
ما هم همونطور که درجریان هستید شلووووغ.... آزمایشگاهو برداشته بودیم رو سرمون!!!  .... 
آخرش دبیرمون عصبانی شد گفت این دفعه هرکی حرف بزنه قلبو پرت میکنم رو صورتش 
هیچکس باور نکرد و همه خندیدن که اَووووو خانم از تو بعیده این کارا !! ولی قبلا هم درمورد دبیر زیستمون نوشته بودم کمی باحاله یعنی مثل خودمونه هههههه خلاصه معلممون دوباره شروع کرد به توضیح دادن که اینجا سیاهرگه و نمیدونم چیه و ..... همه هم غرق درس بودیم و کسی حرف نمیزد که یکی از بچه ها صدا در آورد ( واسه بهم زدن کلاس) معلمه هم بدون اینکه حرفی بزنه یا تهدید کنه قشنگ قلب و شش ها رو برداشت چسبوند رو صورت دختره ....
 وضعیت کل کلاس اینجوری بود
دختره 
عاقا این دختره زیاد هم غربیه نیست میشناسیدش ولی خودش گفت اسمشو ذکر نکنم 






سلاااااااااااام
امروز بهترین روز زندگیمه.
                    امتحانامون تموم شدددددد.(البته نمره ها چندان جالب نیستن)بد نیستن هاااا 20نیستن
امروز روز خوبی حال همه معلمارو گرفتمممم.
امروز معلم ریاضیمون به بچه ها گفت بچه ها کی چسب ماتیکی داره دید از هیشکی صدا در نمیاد یهو من گفتم خانم من خودشو دارم میخوای؟؟؟؟؟ بیچاره از خجالت سرخ شد سرشو انداخت پایین یه خنده ملیح زد
کل کلاس رفتیم رو هواااااااااا.
زنگ وسط بیکار بودیم (منم دنبال کرم میگردم) یهو  یاد یکی از فانتزیاتم افتادم که تو دلم مونده بود.برگشتم به مریم گفتم بزار یه سیلی محکم بزنم تو گوشت عین تو فیلما.مریمم گفت به شرطی که بعدش من بنم تو گوشت.گفتم باشه ب شرطی که من اول شروع کنم. حالا عاقا بیا بزن تو گوش مریم.هی دستمو بردم بالا به هوا نرسیده مریم دوتا دستشو میزاشت رو صورتش.هیچی دیگه اخرش نتونستم بزنم فانتزیاتمم موند تو دلم عقده ای نشم خوبه!!!!!!!!(اگه عقده ای شم تقصیر مریمه هاااااااا)

بعدش زنگ اخر ادبیات داشتیم دستگیره کلاسمون هم شکسته بود بعد نگو در بسته شده .
دیگه نمیتونستیم بازش کنیم.بعد معلم گفتم بزار محکم خودمو بکوبم به در ببینم چی میشه شاید باز شد برگشتم یواشکی  گفتم خانم به گروه خونیت نمیخوره هاااااااااااااا؟؟اونم شنید بیچاره خیلی ضایع شد.(البته خودمم خیلی ضایع شدم)خلاصه عاقا هرکاری کردیم این در باز نشد.اخر سر معلممون موبایلشو در اورد زنگ بزنه به مدیر که بیان یه کاری بکنن.شمارشم نداشت هیچی دیگه اوضاعی بود
بعد منم که زده بود به سرم هی بچه هارو مشوش میکردم.بعدش برگشتم به معلم گفتم خانم زنگ بزن اتشنشانی بخندیمبعد دیدم از کسی کاری ساخته نیست خودمو مریم پا شدیم  از پنجره داد کشیدیم سرایدار بیاد هههههه بازم مایعنی اگه منو مریم نباشیم کلاسمون میخوابه.





سلاااااااااااااااام
بعد سال ها اومدم که بنویسم
وااااااااااااای جای همتون خالی این چندروز هوای تبریز برفیه....
جمعه شب انقد برف باریده بود که گفتیم دیگه تعطیل میکنن..کتابارو گذاشته بودیم کنار... واسه شنبه هم امتحان زیست داشتیم... 
منم نشسته بودم برای اولین بار اخبارو از اول تا آخرش تعقیب کردم که الان میگه همه تعطیلن برین حال کنین... 
چشتون روز بد نبینه همه جا و تمام مقاطع حتی دانشگاه آزاد بعضی شهرهای استان هم تعطیل شد ولی ما نشدیم اولش ناراحت شدم ولی فرداش دیدم هیچکس درس نخونده یه جز چند نفر... دبیر زیستمون اومد کلاس گفت صندلی هارو درست کنید امتحان میگیرم ... هیچ کس از جاش تکون نخورد  امتحانم لغو کردیم و انقد تو حیاط برف بازی کردیم که خودمونم به ادم برفی تبدیل شدیم...
 من عاشق برف و برف بازیم ...

به جز همین برف و برف بازی اتفاق جالبی نیفتاده !!!
 دو هفتس همش امتحان داریم و درس میخونیم... البته برف بازیامونم انقد باحال بود که توصیفش در کلام نمیگنجد!!! باید بودین و می دیدین !!! 





سلام سلام سلام
 زنگ شیمی مون یه اتفاقایی افتاد
راستش من کشته مرده ی مثال های معلممونم
الان معلممون میخواد یه مثال بزنه که  الکترون ها داخل اوربیتال ها هستند.
معلم:بچه ها ببینید فرض کنید که شما الکترون هستید . صندلی هاتون اوربیتال اند همین طور که شما میشینید توی صندلی الکترون هم میره میشینه تو اوربیتال.(یعنی بعد از این مثال اسم همه ما شده الکترون وصندلی ها اوربیتال)هرمعلمی هم درس صدامون میکنه میگیم الکترون bبره درس

در مثال بعدی میخواد بگه ارایش الکترونی در گروه جدول تناوبی از بالا به پایین افزایش میابد
معلم:بچه ها ارایش الکترونی توی گروه مثل اینه که 3 تا لباس بپوشی بعد 4 تا بپوشی بعد 5 تاو...
بعدش زهرا هم برگشت گفت خانم مثل اینکه 5تا صندلی رو بچینی روی همدیگه.
یعنی دیگه کل کلاس پخش شدیم از اون روز به بعد دیگه معلممون مثال نمیزنه بیچاره.زدیم تو ذوقش.
یه خورده بعد معلم شیمی در حین اینکه داشت درس میداد منم  هیچی سرم نمیشد و حوصلمم سر رفته بود گفتم بزار یکیو سر کار بزارم در همین حین که دیدم مریم جون غرق درس شده.
منم کتاباشو با مدادش برداشتم و دادم به بچه ها که دست به دست بدن به بچه های ردیف جلویی اوناهم بندازن سطل اشغال

مریمم پاشد که کتاباشو از بین بچه ها جمع کنه یهو داد زدم:مریم وسط کلاس چی کار داری؟چرا ول میگردی نمیزاری درس بخونیم؟(اونم من؟)

چشمتون روز بعد نبینه معلمم برگشت دید مریم وسط کلاسه بدون هیچ گونه سوال وتوضیحی به مریم گفت برو بیرون
مریمم که از عصبانیت داشت میترکید رفت بیرون.
منم فکرم همش پیش این بود که الان زنگ بخوره برم بیرون مریم چیکارم میکنه

وقتی زنگ خورد و داشتم میرفتم بیرون دم در یهو مریم پاشو دراز کرد جلوی پام منم خوردم زمین
گفت تا تو باشی دیگه تنت نخاره بعدش هم دیگه هیچی برگشت گفت حوصلش سر رفته بود خوب شد رفت بیرون منم یکی زدم تو گوشش گفتم عوض تشکرته؟دیدم حوصلت سر رفته گفتم بری بیرون قدم بزنیجلوی خندمو بزور گرفته بودم










امروز زنگ اول هندسه داشتیم و دبیرمون درس داد و بعد گفت بیایین مسائلو حل کنین بهتون نمره بدم.... مهدیه رفت چندتا مسئله حل کرد...(البته قبلش باید بگم که دبیر هندسمون با مهدیه خیلی صمیمیه) 

آخرای زنگ بود مهدیه میخواست ببینه دبیره بهش نمره داده یا نه...
 (مکالمه مهدیه و معلم) :
 گفت: خانم برا ما نمره گذاشتین؟؟
 معلم:ما؟؟؟؟ مهدیه منظور از ما تویی دیگه؟؟؟
 مهدیه:بله خانم ما ! 
معلم:واسه یه نفر «ما» نمیگن، «من» میگن! 
مهدیه: خانم واسه خودم احترام میذارم دیگه!!
 معلم:احترامو به طرف مقابل میذارن، مثلا میگن «شما» ولی دیگه به جای «من» نمیتونی بگی «ما» !
 من: خانم مهدیه زبان فارسیش ضعیفه ، اشکال نداره یاد میگیره! 
کل کلاس:
 
فوقع ما وقع





سلام
امروز یه گند تو کلاس به بار اوردیم که خوشبختانه به خیر گذشت
زنگ عربی بعد این که معلممون درس پرسید دیگه درس نداد ماهم که بیکار بودیم موبایلامونو در اوردیمو یواشکی مشغول شدیم که ناگهان:
یکی از بچه ها(صدف) که داشت با دوست پسرش حرف میزد
دستش خورد و گوشی رفت تو بلند گو.

دوست پسرش هم از پشت تلفن داشت بلند میگفت الووو الو الو صدف الو عزیزم...
چشمتون روز بد نبینه من که دیدیم داریم لو میریم یهو خلاقیت و ذهنم هم زمان شروع به کار کردم و صدامو کلفت کردمو همزمان با تلفن بلند گفتم الووو الو الو صدف الو صدف.
خوشبختانه معلممون نفهمید ولی لازمه همکاری بچه های دیگرو هم دست کم نگیریم اخه یکی از بچه ها سرفه میکرد یکی با معلم حرف زد و.. تا اینکه گوشیو به حالت اول برگردونیم ههههه.
حالا بعدشکه دیگه باگوشی چیکار کردیم بماند ولی اینو بگم که در خلال گوشی بازی ها که از خودمون شماره میگرفتیم و فوت میکردیم یکی از بچه هارو هم شوهر دادیمچجوریش هم بماند ولی خود مزاحمه گفت از مدرستون واسم یه دوست دختر پیدا کنین ما هم یه دختری رو که 7یا8سال میشه تو دوم دبیرستان گیر کرده و قبول نمیشه(داره بیات میشه)قالبش کردیم. این بود امروز و دیروز ما



سلاااااام.همتون به نویسنده ی جدیدتون سلام بدین.افرین.
وای امروز جیگرم حال اومد اخه یکیوکه خیلی رو اعصابم راه میرفتو تنبیه کردم.
راستش امروز زنگ تفریح تو حیاط یه حرف خیلی خیلی مهم و خصوصی رو داشتم واسه مریم جون تعریف میکردم که یهو یکی از بچه های کلاسمون که خیلی پرحرفه اومد طرفمون این دختر سیریش که فقط داشت حرف میزد منو مریمم که هی منتظریم خفه شه و بره.وای خدای من!من که دیدم حرف زدنش تموم نمیشه یه فکری به سرم زد.همینطور که 3نفری داشتیم راه میرفتیم یهو دست مریمو گرفتم و وایستادیم.هههههیعنی باورتون نمیشه منو مریم وایستادیمو اون همون طور که میرفت حرف میزد ههههه باید بودین میدیدینش فک کنم بعد اینکه یه چند متری رفت متوجه شد داره با خودش حرف میزنه ماهم بهش میخندیم.
بعد این که زنگ خورد رفتیم کلاس تو کلاس در حالی که معلممون درس میداد مریمو چند تا از بچه ها  بلوتوث بازی میکردن که متوجه شدن بلوتوث معلم بازه و اسم بلوتوثشم گلنازه بعد واسه مسخره کردنش  هی واسه معلم عکس میفرستادن معلمم هی گوشیشو برمیداشت ok میکرد و مریم هم وقتی که اون ok میکرد کنسل میکرد معلممون هم نمیدونست چیه  قیافش دقیقا اینجوری بودولی ای بهش خندیدیماونقدر غرق گوشیش شد که یادش رفت درس بپرسه بیچاره فک میکرد گوشیش خراب شده.هه. موقع رفتن هم بهش گفتیم خانم بلوتوثتون بازه یه وقت ویروس میفته ها بیچاره از خجالت سرخ شد





سلام

دوستای گلم از این به بعد مهدیه هم خاطرات مدرسمونو مینویسه و یکی از نویسنده های وبلاگه




» عاقبت فرار از کلاس! ( دوشنبه 13 بهمن 1393 )
» گوجــِـــه ( پنجشنبه 17 مهر 1393 )
» نــبـــوق ( پنجشنبه 17 مهر 1393 )
» نویسنده ی جدید ( پنجشنبه 17 مهر 1393 )
» تابستانی پوچ ( یکشنبه 23 شهریور 1393 )
» سال دوم در یک نگاه!!!! ( دوشنبه 5 خرداد 1393 )
» زیست ( چهارشنبه 7 اسفند 1392 )
» آزمایشگاه زیست ( سه شنبه 29 بهمن 1392 )
» ماتیک ( سه شنبه 1 بهمن 1392 )
» روز برفی ( یکشنبه 24 آذر 1392 )
» زنگ شیمی ( پنجشنبه 7 آذر 1392 )
» هندسه و مهدیه ( چهارشنبه 29 آبان 1392 )
» گند کاری ( چهارشنبه 29 آبان 1392 )
» جالبه ( چهارشنبه 29 آبان 1392 )
» نویسنده ی جدید ( شنبه 18 آبان 1392 )


[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]

نویسندگان

آمار سایت

جستجو در مطالب